روزی بود و روزگاری. در نزدیکی شهر، هدهدی بود که بسیار باهوش و زیرک بود و در باغی بر درختی لانه داشت و در آن باغ، پیرزنی زندگی میکرد و چون پیرزن هر روز ریزههای نان، روی بام خانهاش میریخت و هدهد میخورد با هم آشنا شده بودند و گاهی با هم احوالپرسی میکردند
در ادامه میتوانید به فایل صوتی این درس گوش فرا دهید.